غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

غزل دختر شیرین و دوست داشتنی

1390/7/7 13:04
نویسنده : مامان غزل
1,285 بازدید
اشتراک گذاری

غزل دختر شیرین و دوست داشتنی

غزل جون امشب 6 مهر  1390دیگه چیزی تا یک سالگی نمونده .تا حالا خیلی کارها یاد  گرفتی .الان دیگه راه میری از مبل و تخت خواب میکشی بالا .وقتی من تو اشپز خونه کار میکنم تو هم مییای پیشم توی اشپزخونه  و پیاز سیب زمینی ها رو میریزی روی زمین وسینی ها رو از گوشه کابینت میکشی بیرون و حسابی ریخت وپاش میکنی وقتی هم که دیگه خسته میشی  میای پامو میگیری تا بغلت کنم .

 

بعضی روزها بین صبح و ظهر یه ساعت میخوابی غیره ممکنه صدایی مثل تلفن یا زنگ در یا برخورد چیزی به گوش برسه و از خواب نپری منم از ترس اینکه از خواب نپری تلویزیون رو خاموش میکنم و تلفن رو از برق میکشم که مبادا از خواب نپری و تند تند کارهامو انجام میدم تو خواب خیلی ورجه وورجه میکنی اکثر اوقات هم خواب آلود از خواب بیدار میشی و مینشینی من هم سریع مییام و بهت شیر میدم تا باز لالا کنی .عاشق کنترل و موبایلی هر موقع هم مییایم عکس ازت بندازیم بدو بدو مییای سمت دوربین و دوربینو میگیری . بعضی وقتها که می یام بهت اب یا سوپ بدم شیطنت میکنی و حسابی دست هاتو توی ظرف آب یا غذا میشوری و لباسهای خودت و منو ور میگیری. موقعی هم که میخوام بهت شربت مولتی ویتامین وآهن بدم  بابا باید بغلت کنه و دستهاتو بگیره تا من شربتو بهت بدم البته بیشترشو میدی بیرون و فکر نمیکنم که چیزی بخوری.

تا حالا 2 تا از  دندونهای کوچولوی پایینت در اومده .به خوراکیهای شیرین هیچ علاقه نداری اما عاشق خوراکیهای ترشی همیشه هم باید سوپ رو به زور ابلیمو به خوردت بدم .اصلا به فرنی و سرلاک علاقه نداری .اگر جایی مهمونی بر یم یا مهمون برامون بیاد هیچ جرات نمیکنیم که میوه و چایی بیاریم وگرنه همه ی خوراکیها رو باید بریزی رو ی زمین  از اسباب بازی ها زود خسته میشی همیشه باید یه چیز تازه ای واسه ی سرگرم کردنت داشته باشی هر وقت هم ازشون خسته بشی پرتشون میکنی ودیگه نگاهشونم نمی کنی با شنیدن صدای آهنگ شروع میکنی به رقصیدن و دست زدن .هر موقع که بابا خونه مییاد میپری بغلش و دیگه طرف من نمییای بعد از اینکه بابا باهات بازی میکنه بعدش هم باید یه سر بری پایین پیش مامان بزرگ  اینا .عصرها هم باید بریم دد وگرنه همش بهونه میگیری و مثل اینکه چیزی گم کرده باشی توی خونه غر غر کنان چرخ میزنی.موقعی هم که میریم بیرون توی تاکسی یا اتوبوس که میشینیم سریع نظر اطرافیان رو به خودت جلب میکنی یه روز که توی اتوبوس نشسته بودیم یه دختر 5 یا 6 ساله ایستاده بود کنار صندلیمون چسبیده بودی بهش و میخواستی بری بغلش .

عاشق بچه هایی با دیدن هر بچه ای تو خیابون ذوق زده میشی ودوست داری به طرفش بری.

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)